ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389

تظاهر می‌کنم که ترسیده‌ام
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسیده‌ام
تظاهر می‌کنم که پیر، که خسته، که بی‌حواس!
پَرت می‌روم که عده‌ای خیال کنند
امید ماندنم در سر نیست
...یا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چیزی، چراغی ...!

دستم به قلم نمی‌رود
کلماتم کناره گرفته‌اند
و سکوت ... سایه‌اش سنگین است،
و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است.

از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم
از خیانتِ همهمه به خاموشی
از دیو و از شنیدن، از دیوار.
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیلِ دانایی‌ست
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...

نباید کسی بفهمد
دل و دستِ این خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نیست.
مجبورم!
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم.


سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389

شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی
اما وجود دارند مردمانی که
زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد
آنها خوب می پوشند
خوب می خوابند
......آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند
غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند
و غالبا احساس خوبی دارند
وقتی مرگشان فرا رسد
به مرگی آسان می میرند
معمولا در خواب
شما ممکن است باور نکنید این را
اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند
اما من یکی از آنها نیستم
آه.....نه....من یکی از آنها نیستم
من حتی به آنها نزدیک هم نیستم
آن ها کجایند
ومن کجا

سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
...
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
 

سیمین بهبهانی

جمعه 12 آذر ماه سال 1389

خزیده بودم تو مبل پاهام خم توی شکم جزوه هام هم روی پام ولی نگاهم به یه جا خیره...اومد بدون هیچ حرفی پرسید چرا بعد از این همه سال تکلیفتون رو با هم معلوم نمی کنید؟؟؟هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم خیره....نمیدونم جی تو نگاهم دید خنده،اشک،خوشحالی،ناراحتی،غصه،.... که دستش رو کشید رو سرم و بدون جواب من رفت...شاید هم فهمید که تکلیفمون رو معلوم کردیم.....

سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389

صدای زنگ مسیج که اومد دلم هری ریخت
منتظر خبر که باشی چه خوب چه بد با هر صدایی دلت یه صدا میده
خوندمش
میفهممت.... بیشتر از هر وقت دیگه میفهممت
رنگ و صدای دلهره هات آشناست
اگه چند سال قبل برام ناآشنا بود و به خاطرش تو و خودمو شماتت میکردم...الان آگاه ترم بهشون
میدونم نگرانت میکنه
میدونم این فکرا میترسونه تو رو
میدونم یه چیزی جلوی گلوت رو میگیره وقتی میخوای در موردش با اهل خونه حرف بزنی
میدونم هر وقت فکر میکنی بهش چه جوری میشی
همه رو میدونم ولی نمیدونم چرا
چی ترسناک تر از همه این لحظه ها ست که گذروندیم
چی غم انگیزتر از اشکهایی هست که ریختیم
چی دلگیر تر از دلتنگیهایی هست که کشیدیم
اگه نخواستی، فعل هارو مفرد کن.
کاش میتونستم کاری کنم
کاش از من میخواستی کاری کنم
کاش....
کاش باهام حرف میزدی....نوشته هاتو نمیخوام...حرفاتو میخوام
دلتنگ تر از هر وقت دیگه ام....

دوستت دارم بیشتر از هر حرفی

شنبه 5 تیر ماه سال 1389
من درین بستر بی خوابی راز
نقش رؤیایی رخسار تو می جویم باز.

با همه چشم ترا می جویم
با همه شوق ترا می خواهم
...زیر لب باز ترا می خوانم
دایم آهسته به نام

ای مسیحا!

اینک!

مرده ئی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام . . .
سه شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1389

How I needed you
How I grieve now you're gone
In my dreams I see you
I awake so alone

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never, never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And my being

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love

And somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
Oh I wish, I wish you could have stayed...

یکشنبه 15 دی ماه سال 1387

داشتم نگاه میکردم دیدم بهمن پارسال این وبلاگو راه انداختم...اوم چه زود ۱ سال شد... 

فقط خواستم واسه شماهایی که اینقدر نگران حالم بودین بگم زنده ام....میام مینویسم ای عزیزان ای مشتاقان...